چشمهایش ...
به نام خداوند
سلام
اعتراف می کنم که همیشه و از کودکی چیزی که می توانست من را ویران کند چهره رنج دیده و آفتاب سوخته پیرمردهایی بود که از فرط زحمت و سختی که در طی سالیان عمرشان دیده اند فروغی به چشمان معصومشان نمانده. چشم هایی که با وجود خستگی همیشه می خندند و این لبخندشان آدم را می کشد از غم از غصه از اینکه نمی توانم کاری کنم برایشان.
امروز که خبر از حال رفتن پیرترین رفتگر تهران را شنیدم و تصویر معصومش را دیدم دیگر نمی توانستم چکار کنم. پیرمرد ۷۶ سال دارد خدا! هنوز کار می کند. هنوز جارو می کشد. جایی برای خواب ندارد و ...

بزرگترین آرزویش اینست که بازنشسته شود و چه سنگدلی او را با این سن و سال می خواهد هنوز کار کند و راضی به بازنشسته کردن او نمی شود؟
+ نوشته شده در دوشنبه نهم خرداد ۱۳۹۰ ساعت 21:40 توسط احسان
|