به نام خدا

این روزا سیاه نیست ولی روشن هم نیست اصلا.این روزا خاکستری تیره است. موقعیتی پیش اومده برای همه و بدتر برای مردم نگون بخت ایران که سابقه نداره و راه گریزی ازش نیست. شاید بدتر از جنگ. کرونا ویروس.

صبح هاش حالم کمی بهتره آخر شب که میشه و فکر آینده مبهم و نه چندان امیدوار کننده دلم رو چنگ میزنه. اگه سامی کوچولو رو نداشتم تحملش برام آسونتر بود. دیشب گریه ام گرفت، داشتیم سریال دکستر رو میدیدیم که صحنه ای از بچگی دکستر رو نشون داد که انگار اونجا مادرش رو کشته بودن و اون بچه کوچیک داشت گریه می کرد، یاد سامی افتادم واینکه اگه کرونا ما رو بکشه سامی چقد گناه داره، یادم اومد که وقتی توی خواب گریه میکنه و بلند میشه یا هر وقت مریض میشه و بغلش میکنم خودش رو سفت توی بغلم نگه میداره و پیش هیچکی نمیره و فکر اینکه نباشم خلاء بابا رو حس کنه و غصه بخوره داشت داغونم میکرد.

نمی دونم آخرش چی میشه این وضعیت و قراره تا کی این زندگی قرنطینه طوری و با استرس ادامه داشته باشه فقط میدونم که همه چی رو زهردار و تلخ دار کرده این یکماه اخیر. امیدوارم که وقتی این پست رو می خوانم مدتها بعد، نفس راحتی بکشم.